همان طوردمغ وناراحت به خانه برگشتم.

مادرپرسید بازچت شده ممعلی .؟

گفتم هیچی .

خان باجی گفت بگو پسرم کسی اذیتت کرده؟

گفتم نه معلم به انشایم نمره نداد.انگارناراحت هم شده بود.

مندو داشت پای تلویزیون تخمه میشکست وشبکه هاروعوض می کرد.باصدای بلندی گفت معلمت غلط کرده وبعد گفت بیارببینم دفترت رووبا ان خط خرچنگ قورباغه ای چیزهایی نوشت که من نتوانستم بخوانم.گفت فردا بده به معلمتان .

خان باجی صدایش درامده بود.گفت ممعلی بروتوی اتاق خودت مشق هایت راانجام بده به حرف این لات بی سروپا گوش نکن.این اگردرس خواندن سرش میشد که الان جایش روی پشت بوم نبود.

مادرمی دانست اگردخالت کند.بحث بالا می گیردوباز خان عمومی اید .کاربه بزن وبگیرمی رسد.

خان باجی گفت :خدابیامرز پدرت خواب می ماندواین یکی رونداشتیم .بهتربود.من به اتاقمان رفتم.من ومادرومندو توی یک اتاق بودیم.مندو برای خودش تخت درست کرده بود.من ومادر روی زمین می خوابیدیم.مندو تخت فنری داغونی که شوهرعمه ام از دبی اورده بودوعمه ام ان را یک گوشه حیاط انداخته بود.راتعمییرکرده بود.ورویش می خوابید.من هم گاهی که مندو خانه نبودروی تخت بالا وپایین می پریدم وکیف می کردم.مادرمی امد دعوایم می کردتخت را مرتب می کردومی رفت .سراغ کارهای خانه.

فرداکه به مدرسه رفتم مشقم رابه اقا معلم نشان دادم ،دیدم اقا معلم عینکش راجابجا کرد سگرمه هایش توی هم رفت.بدون اینکه چیزی بگوید پاشد ورفت دفترمن تعجب کرده بودم.اخرمن همیشه مشقم را مرتب می نوشتم.حتی این دفعه خودم همه مشقم را نوشته بودم.یادمندو که افتادم،تازه یادم افتادهرچه هست کاران نوشته خرچنگ قورباغه ای مندو است.که زیراملایم نوشته بود.ومن مشقم را ازصفحه روبرویش شروع کرده بودم.یه کم دلم شورافتاد.نکندمندو ازان فحش های چیزداربرای اقا معلم نوشته باشد.ان وقت فاتحه ی ما بردارهای بی پدرخوانده است.چند دقیقه بعدرمضان سرایداردفتراقا مدیرامد دنبالم.رمضان هم جوری دست مرا محکم گرفته بود وتندتند می کشید.که انگاریواشترراه می رفت.اقا مدیرگناه من ومندو را گردن اومی انداخت.دقیقا مرا هل دادتوی دفتروگفت اوردمش اقای مدیر.مدیرنگاهم کرد وگفت خب ممعلی انگارداداشت باهمه شوخی باحضرت نوح ع شوخی با معلمت هم شوخی…اقا مدیرمعمولا جمله هایش رابدون فعل می گفت.همه مان می فهمیدیم که فعل جمله ها به عهده خودمان است.گفتم ببخشید اقامدیرغلط کردم.اقا مدیرگفت نه برو کیفت رابرداربروخانه وفردا همراه ولی وبرادرت بیا مدرسه این غلط بردارت است.دلم بدتراشوب شد اخربعدازمرگ پدرم ولی ما خان عمو بود.وهمه مان درخانه خان باجی زندگی می کردیم.

ما خان عمو وبچه هایش وزن عمووعمه وبچه هایش وهوویش راضیه خانم.اقاجان خیلی سال پیش فوت شده بودند.خان باجی راهمه به مادربزرگم می گفتند.احتمالا مخفف خانم واسمش بود.شوهرعمه دبی کارمی کرد.وپول های زیادی می فرستاد.بچه های عمه وراضیه خانم وضعشان ازهمه مان بهتربود.حتی رسول پسرشوهرعمه که بچه اول راضیه خانم بود.مدادرنگی های بیست وچهارتایی ماژیکی داشت.که جعبه اش فلزی بود.وروی جعبه یک جامدادی فلزی قفل دارداشت .که دوتراش رنگی یکی شبیه قو ویکیشان شبیه لاکپشت بود.دوپاکن رنگی ودومدادنوکی هم داشت.یک وقت هایی روی حساب فامیلی مدادرنگی سفیدش رابه من می دادتا نقاشی ام را رنگ بزنم.من هم وسط پرچم و اردک هایم را با ان رنگ می زدم.بقیه نقاشی ام را با مدادهای چوبی شش تایی خودم که خان عموبرایم خریده بود رنگ می زدم.خلاصه سرتان رادردنیاورم.علاوه براین که ان روز وشب درخانه هم همه ی سرزمین شام بعدازکربلا راه افتاده بود.فردا صبحش عمودست مرا گرفت.مندو را هم با لگد ازخواب بیدارکرد.ودست ورو نشسته با همان شلوارک وتیشرت به دفتراقا مدیررفتیم.مندو ازخان عمو حساب می برد.برای همین باهمان وضع ژولیده روی مبل دفترنشسته بود.خان عموروبرویش نشسته بود.اقا معلم کنارخان عموواقامدیرپشت میزش.کسی به من ورمضان تعارف نکرد.بنشینیم.

مندو زورکی معلوم بودکه ازترس خان عموست روبه اقا مدیرگفت :اقای مدیرببخشیدمن فقط انشای ممعلی رو برایش دیکته کردم.بابتش معذرت خواهی می کنم.
ان روز ما وقتی به قبرستان خانوادگیمان رفته بودیم.این گونه فهمیدیم.که جددهم ما جددهم همه ده بود.پی اش را که گرفتم.دیدم هرچه جد دورترمی شود. این قوم بزرگترمی شود.تا انجا رفتیم .که به نوح مرحوم رسیدیم.درست است .که ادم وحوا پدرومادراول ما هستند.اما خب نوح مرحوم که دوهزاروپانصدسال سن داشته لابدپدربزرگ همه دهشان بوده پس نوح مرحوم می شودجدهمه مان.اگربقیه ای هم بوده اب با خودبرده بعدروبه من کرد وپرسیدمگرنه ممعلی….نمی دانست.من تا ان لحظه داشتم توی دلم ناله نفرینش می کردم.اسمم راکه شنیدم.فکرکردم .همه افکارم راخوانده ازبس عجیب وغریب بود این مندو.