یاقو میگفت .خاله حلیمه ازقول عفت خانم به مادرم می گفته است .که متیل خان حتما توی فرنگ پی دختربازی است.می گویند زن های انجا بی حیا هستند .موهایشان را کوتاه می کنندوسرشان لخت است .لنگهایشان را می تراشند وشلوارنمی پوشند.متیل خان حالا حالا حتما دیگرسی هشت سالش شده مرداست .دیگرشهوت امانش نمی دهد .حتما انجا بادختران فرنگی دمخورشده است.وگرنه چرا باید برای تنها نوه ی پسری خان جمال کسی رانشان نکرده باشند.ولی مادرم بدش امده وحسابی به حلیمه تشر زده وگفته است .متیل خان نجیب زاده است .نوه ی خان است .درست نیست پشت سرش اینجوری حرف بزنند وشما ساکت بشینید وهیچشان نگویید .زنیکه کارکرده ببینمش یادش می اورم .مردهای هیزوچشم چران کیا هستند.البته متیل ما خیلی سال بودکه رفته بود فرنگ ازان موقع فقط یک باربرگشته بوده ان هم سه سال پیش بود ان موقع من ویاقو یازده سالمان شده بود.وتازه کلاس پنجم دبستان درس می خواندیم.البته من چهارماه ازیاقو بزرگتربودم .این را بی بی خانم گفته بود.برایم تعریف می کرد .میگفت وقتی مادرت تورازاییدبهارگه بود.ان موقع گاوها وگوسفندها وبزهای ماده همه زاییده بودند وشیربسیاربود.پرستوها کوچ کرده بودندبه باغات .انارها لیموها نارنج ها وپرتقال ها وگیلاس های وحشی شکوفه کرده بودند.خاتون زن صفدرباغبون پنج ماهه ابستن بود.یاقو که به دنیا امد.قابله ناشی گری کرده بودوجفتش توی رحم جامانده بود.بعدها رحمش ریش شد ودیگرنتوانست .ابستن شود.یاقو تنها بچه ی صفدروخاتون باغبون پدربزرگم بود.ولی با اینکه ازمن کوچیکتربود .ماباهم مدرسه می رفتیم.قدش هم کمی ازمن بلندتربود .ماهایش بوروکم پشت بود.ولی موهای من بلندوپرپشت بودند واین برای من یک امتیاز مثبت بودکه می توانستم .پزش رابه بقیه دخترها بدهم .توی دهمان رسم بود.همه دخترها موهایشان را می بافتند.کوتاه کردن موها ونبافتن انها کارزشت وخلاف عرفی بود.حتی برای اینکه موهایمان بافتش بزرگترشودوبلندتربه چشم بیاید.به انها کسک اضافه می کردند.کسک یک جورمویی بودکه رنگش مشکی وجنسش ازکاموابود.بی بی ویک وقت هایی هم امنه خدمتکاربی بی جان موهای مرا ازجلوی صورتم فرق بازمی کردندوشروع می کردندبه تافت زدن.ازوسط کمرم تا روی باسنم هم کسک اضافه می کردند .تا موهایم برسد روی باسنم وان وقت باید روی سرمان جلبیل که دورانها طلایی کارشده بود می پوشیدیم .این باعث می شد .زیباتربه نظربرسیم.بی بی جان می گفت وقتی نوچه های جهانگیرخان پدرمن ومتیل را لب مرز جنگل کشتند من سه سالم بوده ومتیل ان وقت ها توی شهردرس می خوانده.متیل را اقا سلیمان مباشرخان جمال پدربزرگم که توی شهرزندگی می کرد وکارهای خان جمال مثل خرید وفروش میوه جات باغات وکشک وکره هایی که ازگله کوه سیاه تولیدمی شده راتوی شهر سرسامان می داده.بی بی جان می گفت حتی رفتن متیل به فرنگ هم فکر اقا سلیمان مشاورخان جمال بوده به پدربزرگت راپرکرده که حیف متیل خان نیست .اورابفرست فرنگ تا دکتری یادبگیرد.

خان جمال برای اینکه متیل توی فرنگ فقط به فکردکترشدن باشد .نصف درامدباغات را برایش می فرستاد وازاوخواسته بودند .تا هرشش ماه برایشان نامه بنویسد .یک وقت هایی که جمال خان به شهرمی رفت هم ازانجا برای متیل تلگراف می زدند‌.گفتم سوغاتی یادمادربزگ ومادرم افتادم .همه ی چیزهای خوشمزه را برای متیل گذاشته بودند.انارها راتوی افتاب خشک می کردند.خرما کشمش برگه زردالووچیزهای دیگرمادرم نان دانه سرخ شده برایش درست می کردتوی روغن ومیگذاشت خشک شودتا کپک نزند.خرماریزه ها را هم نزدیک رفتن خان جمال به شهراماده می کردند.خرماریزه یک نوع خرما بودکه باگندم اسیاب شده وروغن محلی درست می کردند.خیلی خوشمزه می شد.دم رفتن پدربزرگ به میرزا شوهرعمه ام سپرده بودیک کیلو زعفران وزرشک درجه یک ازخراسان بخردتا برای متیل بفرستند.مادربزرگ چمدان را که می بست.پسته ها ومغزگردووبادام وزعفران هاراته چمدان می چید.نان دانه ها وخرماریزه ومیوه های خشک را روی بقیه میگذاشت .میگفت .انجااجنبی ها وقتی چمدان هارا می گردند. اگرزعفران واجیل ها راببینند طمع می کنند.به ملا ستارهم میگفت .یک نامه دلتنگی بنویسد.وقلم به قلم چیزهایی که برای متیل فرستادند توی نامه قید کند.وبگوید حتما منتظرجواب نامه هستیم.همیشه جواب نامه های مادربزرگ شش ماه دیرترمی رسید.تا جواب می امد مادربزرگم صفدررا می فرستادپی ملا ستارکه اب دستش هست بگذارد زمین وبیاید که کارواجب دارد.

دراخرین نامه ایی که متیل فرستاده بود.به تک به تکمان سلام فرستاده بود.وحالمان راپرسیده بودحتی به عمه فاطی ومیرزا وبچه هایشان .حال امنه وصفدروخاتون ویاقورا هم پرسیده بود.نوشته بودکه درسش تمام شده نیازی نبوده این همه سوغاتی بفرستند دست بی بی جان ومادردرد نکند.به زودی که مدارک دکتری اش اماده شد برمی گردد .وبرای همه سوغاتی می اورد.شاید دویا سه ماه دیگر. من باخودم فکرمی کردم وقتی دکتری یادگرفته دیگرچه نیازی به مدرک دارد.فکرمی کردم .مدرک دکتری هم باید شبیه کارنامه اخرسال ما باشد که اقا ناظم توی یک لیست بلند تک به تک نمره هایمان را باخودکارسبز می نوشت .وبعدبا اینکه همیشه بهمان یاداوری می کرد اگربی انظباطی کنید.اخرسال انظباط همتان را صفرمی دهم.اما اخرسال انظباط همه مان را با همان خودکارسبزرنگ خیلی خوش خط بیست می داد.بیست اخرین نمرمان بودولی صفدرخان یک باریاقو رادعوا کردوگفت توچرا هیچ وقت ازبیست بیشترنمره نمی گیری .بچه های مردم چهل پنجاه شصت می گیرند.این را همین طور الکی می گفت چون هیچ کداممان تا حالا از بیست بیشترنشده بودیم.داشتم ازامدن متیل می گفتم.ان روز توی خانه خان جمال همه خوشحال بودند وذوق زده بودندوکبکشان خروس می خواند.بی بی نزدیک بود.ازخوشحالی ذوق مرگ شود.به امنه وخاتون وصفدرگفته بود.اولاد پسرم دارد می اید .تا دکترده شود.همه را خبرکنید تا دشمنان ازحسادت بترکندو دوستان برای پیشوازاماده شوند.تمام درب ودیوارها وحیاط وخانه را رنگ وامیزی وتمیز ومرتب کنید.اتاق متیل را گردگیری وتمیز کنید وهروز توی طاقچه هایش گل یاس ومحمدی بگذارید تا خوشبو شود.

من دویدم ویاقو راخبرکردم.یاقو هم خوشحال وذوق زده بود وکلی ذوق کرده بود.پرسید به نظرت متیل خان تغییرکرده.هممون رومث قبل دوست داره.این را که گفت .بادسه سال پیش افتادم .متیل برای من ویاقو نیم ست گردنبند خریده بود.ازاینکه بین خواهرش ودخترباغبون تفاوتی قائل نشده بود.دلخورشده بودم.ولی به روی خودم نیاوردم.بلاخره یاقو هم دوستم بود.